![]()
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
girls-eng84
For U روایت مشهور والنتاین
در سده سوم میلادی که مطابق میشود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بودهاست بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشتهاست از جمله اینکه مردان مجرد نسبت به آنانی که همسر و فرزند دارند سربازان جنگجوتر و بهتری هستند. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن میکند. کلودیوس به قدری بیرحم وفرمانش به اندازهای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتاین (والنتیوس)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری میکرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار میشود و دستور میدهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان میشود. با توجه به آنچه که در افسانه آمده کشیش ولنتاین برای او نامهایی نوشته و آنها را با نوشتن «از طرف ولنتاین تو» (From Your Valentine) امضاء کرده است، اصطلاحی که تا به امروز مورد استفاده قرار گرفته و به وفور بر روی کارتهای ولنتاین مشاهده میشود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق بر خلاف قانون کلودیوس دوم اعدام میشود. بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق میدانند و از آن زمان والنتاین تبدیل به نمادی برای عشق شده است.
|+| نوشته شده توسط *** در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 23:4
تدى و تامپسون
در روز اول سال تحصیلی، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبتهاى اوليه، مطابق معمول به دانشآموزان گفت که همه آنها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ میگفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانشآموز همين کلاس بود. هميشه لباسهاى کثيف به تن داشت، با بچههاى ديگر نميجوشيد و به درسش هم نميرسيد. او واقعاً دانشآموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد .
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مييافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصیلی سالهاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پيببرد و بتواند کمکش کند .
معلّم کلاس اول تدى در پروندهاش نوشته بود: «تدى دانشآموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام ميدهد و رفتار خوبى دارد. رضايت کامل».
معلّم کلاس دوم او در پروندهاش نوشته بود: « تدى دانشآموز فوقالعادهاى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمانناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحی است .»
معلّم کلاس سوم او در پروندهاش نوشته بود: «مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درسخواندن ميکند ولى پدرش به درس و مشق او علاقهاى ندارد. اگر شرايط محیطی او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد .»
معلّم کلاس چهارم تدى در پروندهاش نوشته بود: «تدى درس خواندن را رها کرده و علاقهاى به مدرسه نشان نميدهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش ميبرد.»
خانم تامپسون با مطالعه پروندههاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانشآموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچهها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بستهبندى شده بود. خانم تامپسون هديهها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچههاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچهها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد . سپس نزد او رفت و به او گفت: «خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را ميداديد.»
خانم تامپسون، بعد از رفتن تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش زندگي و عشق به همنوع به بچهها پرداخت و البته توجه ويژهاى نيز به تدى ميکرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هرچه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق ميکرد او هم سريعتر پاسخ ميداد. به سرعت او يکى از با هوشترين بچههاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانشآموز محبوبش شده بود.
يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشتهام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشتهام.
چهار سال بعد، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغالتحصيل ميشود. بازهم تأکيد کرده بود که تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامهاى ديگر رسيد. اين بار تدى توضیحی داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پاياننامه کمى طولانيتر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و ميخواهند با هم ازدواج کنند. او توضيحی داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته ميشود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حالاحدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگينها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هرچه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: «خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم آدم مهمى هستم و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که ميتوانم تغيير کنم از شما متشکرم .»
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: « تدى، تو اشتباه ميکنى. اين تو بودى که به من آموختى که ميتوانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم .»
بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است .
همين امروز گرمابخش قلب يکنفر شويد ... وجود فرشتهها را باور داشته باشيد، و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت
|+| نوشته شده توسط *** در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 ساعت 20:8
رد پا
خوابی دیدم... خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زنم. بر پهنه آسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد.
در هر صحنه ، دوجفت جای پا روی شن دیدم . یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا.وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد ، به پشت سر وبه جای پاهای روی شن نگاه کردم .متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام ،فقط یک جفت جای پا روی شن بوده است .همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است .این واقعاً برایم ناراحت کننده بود و در باره اش از خدا سئوال کردم ، خدایا ، تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم ،در تمام راه با من خواهی بود .ولی دیدم که در سخت ترین دوران زندگی ام ، فقط یک جفت جای پا وجود داشت .نمی فهم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم، مرا تنها گذاشتی .خدا پاسخ داد بنده بسیار عزیزم،من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت .اگر در آزمون ها ورنج ها ، فقط یک جفت جای پا دیدی ، زمانی بود که تو را در آغوشم حمل می کردم .|+| نوشته شده توسط *** در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 22:23
الله نور السموات و الارض
تقدیم به آغاز پرواز پرستوها ای که به ریزش اشکها رحم می کنی،ای مهربانترین مهربانان... کسی به شوق تو می خواهد پرواز کند،تو پر وبالش باش...کسی به شوق تو می روید ،تو آبش باش ... کسی از سوزش دل با تو سخن می گوید ،تو زبانش باش...کسی تو را بی آنکه بداند جستجو می کند، تو مقصد و مقصودش باش ...کسی تو را صدا می زند ، تو ندایش باش... کسی تو را عشق می ورزد ،تو معشوقش باش.
|+| نوشته شده توسط *** در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 22:21
خدایا! به اشتیاق آمدن بهار دلها و ضیافت جانها٬با دستانی آکنده از عطر رمضان به دریا دلان روزه دارت می پیوندیم و حلول مبارک رمضان را جشن می گیریم و از تو می خواهیم که برکت و رحمت این ماه پر عظمت را نصیبمان گردانی وتا گشایش دوباره درهای رستگاری رهنمونمان سازی. |+| نوشته شده توسط *** در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 11:36
كوتاه اما عميق
دختری به مادر گفت: مادرم عشق چیست؟ مادر اندکی رفت به فکربا نگاهی پرمِهر
گفت: دخترم عشق؛ فریاد شقایق هاست. عشق؛ بازگشت پرستوهاست. عشق؛
نوید تَداوم است. مادرم عشق؛ تپش قلب آدمی تنهاست. عشق؛ عروس حِجله
تنهایی انسانهاست. عشق؛ سرخی گونه های آدمی رسوا است. دخترم تو چه می
دانی عشق؛ لذت انسان بودن است. تو نمی دانی عشق؛ نغمه های قلب قناری ها
است. راستی دخترم تو چرا پرسیدی؟ دخترک با گونه های سرخ با کمی لبخند
گفت: آخر پسر همسایه با نگاهی عاشقانه گفت: دوستت دارم. بی درنگ مادر یاد بی
مهری شوهر افتاد . یاد آن سیلی سرخ. یادآن عشق حقیر. یاد آن قلب بی مهر
و وفا . گفت: دخترم عشق؛ سرابی در دل دریا هاست.
******
سهم من یک پیمانه لبریز از احساسات بود... در حالیکه به استقامتی که در دست داشت تا به شخصیت بعدی بدهد خیره شده بودم، با خود فکر کردم، آیا همان احساساتی را که قبلاً در وجودم نهاده بود، کافی نبود؟
|+| نوشته شده توسط *** در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت 8:28
از دل و ديده ، گرامی تر هم آيا هست ؟ - دست ، آری ، ز دل و ديده گرامی تر : دست ! زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ، بی گمان دست گرانقدرتر است . هر چه حاصل كنی از دنيا ، دستاورد است ! هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمين ، دست دارد همه را زير نگين ! سلطنت را كه شنيده ست چنين ؟! شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست ! خوشترين مايه دلبستگي من با اوست . در فروبسته ترين دشواری ، در گرانبارترين نوميدی ، بارها بر سرخود ، بانگ زدم : - هيچت ار نيست مخور خون جگر ، دست كه هست ! بيستون را ياد آر ، دست هايت را بسپار به كار ، كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار ! وه چه نيروی شگفت انگيزي است ، دست هايی كه به هم پيوسته است ! به يقين ، هر كه به هر جای ، در آيد از پاي دست هايش بسته است ! دست در دست كسی ، يعنی : پيوند دو جان ! دست در دست كسی يعنی : پيمان دو عشق ! دست در دست كسی داری اگر ، دانی ، دست ، چه سخن ها كه بيان می كند از دوست به دوست ؛ لحظه ای چند كه از دست طبيب ، گرمی مهر به پيشانی بيمار رسد ؛ نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست ! چون به رقص آيی و سرمست برافشاني دست ، پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای ! لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست ! دست ، گنجينه مهر و هنر است : خواه بر پرده ساز ، خواه در گردن دوست ، خواه بر چهره نقش ، خواه بر دنده چرخ ، خواه بر دسته داس ، خواه در ياري نابينايی ، خواه در ساختن فردايی ! آنچه آتش به دلم مي زند ، اينك ، هر دم سرنوشت بشرست ، داده با تلخی غم های دگر دست به هم ! بار اين درد و دريغ است كه ما تيرهامان به هدف نيك رسيده است ، ولی دست هامان ، نرسيده است به هم ! |+| نوشته شده توسط *** در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 9:52
آرزو
كاش بر ساحل رودی خاموش عطر مرموز گياهی بودم چو بر آنجا گذرت می افتاد بسراپای تو لب می سودم كاش چون نای شبان می خواندم بنوای دل ديوانه تو خفته بر هودج مواج نسيم می گذشتم ز در خانه تو ... كاش چون ياد دل انگيز زنی می خزيدم به دلت پر تشويش ناگهان چشم ترا می ديدم خيره بر جلوه زيبائی خويش كاش در بستر تنهائی تو پيكرم شمع گنه می افروخت ريشه زهد تو و حسرت من زين گنه كاری شيرين می سوخت كاش از شاخه سرسبز حيات گل اندوه مرا می چيدی كاش در شعر من ای مايه عمر شعله راز مرا می ديدی |+| نوشته شده توسط *** در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 9:49
نامت چه بود؟
آدم |+| نوشته شده توسط *** در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 9:42
من خدای آسمان را- کهکشان را دوست دارم من پل رنگین کمان را - آفتاب مهربان رادوست دارم ابرهای پر ز باران- کوهساران- ماهتاب و لاله زاران من تمام مردم خوب جهان را دوست دارم عاشقان ناتوان را- عشق های بی امان را- من تمام شاپرکهای جهان را دوست دارم دوستی های نهان را- خنده های ناگهان را- من تمام درد های تلخ و شیرین جهان را دوست دارم مادران را - آرزوهای عزیز و خو بمان را- قلبهای پاکشان را-اشکهای نابشان را- دستهای گرمشان را حرفهای از صمیم قلبشان را- شوروشوق چشمشان را من تمام ساکنان قلبهای عاشقان را دوست دارم من دروغ بچگان را- شیطنتهای همیشه بکرشان را رازشان را- پاکی احساسشان را- خنده های شادشان را بادبادکهای قشنگ و نازشان را- دستهای کوچک و پربارشان را- هر نگاه خالی از نیرنگشان را- اعتماد خالی از تردیدشان را- من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم سایه های کاج های مهربان را- بید مجنون ها و برگ نازشان را- سروها و قامت رعنایشان را- نخلها و ارتفاع نابشان را- تاکها و مستی انگورشان را- سر کشی های شراب و ... راستی من تمام درختان انگور جهان را دوست دارم نازهای معشوقان زمان را- دل شکستنهای بی منظورشان را- قهرهای تلخشان را- آشتیهای زود هنگامشان را- عشقهای آتشین و پر رنگشان را قلبهای بی تاب و تنگشان را- آشنایی های پرلبخند شان را و خداحافظی های پر اشکشان را- گریه های شوقشان را- ضربه های قلبشان را- حرفهای بی حد و مرزشان را- من تمام عشق های جاودان را دوست دارم لیلی و مجنونمان را- خسرو و شیرینمان را- کوه کن فرهادمان را....یادم آ مد من خدا را وخودم را وجهان را دوست دارم دوست دارم دوست دارم می پرستم |+| نوشته شده توسط *** در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 8:28
اي ستاره ها كه از جهان دور |+| نوشته شده توسط *** در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 ساعت 8:56
عوامل بعضی از بیماریها و اختلالات جسمانی
1- بي حسي : نشان دهنده اين است که بدون اينکه آگاه باشيد، از محبت کردن مضايقه ميکنيد . بي ملاحضگي داريد . و از نظر ذهني غير فعال و بدون سر زندگي هستيد .
2- بي خوابي : نشانه ترس . عدم اعتماد به فرايند زندگي . و احساس گناه ميباشد . - بي اشتهايي : نوعي بيان براي نفي زندگي خود. ترس مفرط . نفرت از خود و نپذيرفتن خويشتن است.
|+| نوشته شده توسط *** در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 ساعت 8:50
***در دنيا خواستار سه چيز باش: ۱گل براي يك روز۲.ستاره براي يك شب ۳دوستي براي يك عمر
*** وقتی انسان آرامش را در خود نیابد ، جستجوی آن در جای دیگر کار بیهوده ای است . لارو شفکو
***غم خودش ما را پیدا می کند باید دنبال شادیها گشت.. نیچه
***زندگی دفتری از خاطرهاست ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ،چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم
***من دریافته ام که انسانی هر اندازه که مصمم به خوشبخت زیستن باشد همان اندازه خوشبخت و سعادتمند زندگی خواهد کرد. ابراهام لینکلن
*** هميشه غمگين ترين و رنج آورترين لحظات زندگي انسان توسط همان كسي ساخته مي شود كه شيرين ترين و به ياد ماندني ترين لحظات را براي انسان ساخته
*** عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت می برد. - افلاطون
***دخترک خنده کنان گفت که چیست
همه گفتند : مبارک باشد زن پریشان شد و نالید که وای
|+| نوشته شده توسط *** در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ساعت 7:18
داستانک
سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني
سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در يک کنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان يک بليط خريده اند. يکي از آمريکايي ها گفت: چطور است که شما سه نفري با يک بليط مسافرت مي کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهيم.
همه سوار قطار شدند. آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يک توالت و در را روي خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بليط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يک بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمريکايي ها که اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي بوده است. بعد از کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان کار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز کنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريکايي يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يکي از آمريکايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم. سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريکايي رفتند توي يک توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريکايي ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار يکي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريکايي ها و گفت: بليط، لطفا! آرزو
سه دوست در يک اتومبيل به مسافرت رفته بودند و متاسفانه يکتصادف مرگبار سبب شد که هر سه در جا کشته شوند . يک لحظه بعد روح هر سه دمدروازه بهشت بود و سن پيتر، فرشته نگهبان بهشت داشت آماده ميشد که آنها را به بهشت راه دهد... يه سوال!!؟ - الانکه هر سه تا دارين وارد بهشت ميشين، اونجا روي زمين بدن هاتون روي برانکارد در حال تشييع شدن به سوي قبرستان است و خانواده ها و دوستانتان در حال عزاداري در غم ازدست دادن شماهستند. دوست دارين وقتي دارن کنار جنازه راه ميرندر مورد شما چي بگن؟ اولي گفت:دوست دارم پشت سرم بگن که من جزو بهترين پز شکان زمان خودم بوده ام ومرد بسيارخوب و عزيزي براي خانواده بودهام. دومي گفت:دوست دارم پشت سرم بگن که من جزو بهترين معلم هاي زمان خودم بوده ام وتوانسته ام اثر بزرگي روي آدمهاي نسل بعد از خودمبگذارم. سومي گفت:دوست دارم بگن: نگاه کن!!! داره تکون ميخوره... زنده اس
ضد حال يعني اين....
دخترجواني ازمکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد
پس از دوماه، نامه اي ازنامزدمکزيکي خوددريافت مي کند به اين مضمون لوراي عزيز، متأسفانه ديگرنمي توانم به اين رابطه ازراه دورادامه بدهم وبايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من راببخش وعکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست باعشق : روبرت دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسي ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها را همراه با عکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند، به اين مضمون روبرت عزيز، مراببخش، اماهرچه فکرکردم قيافه تورا به يادنياوردم، لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند
|+| نوشته شده توسط *** در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 ساعت 9:3
مردي به حضور مبارك اميرالمومنين عليه السلام رسيد .عرض كرد يا امير المومنين چهارسوال د ارم امام فرمودند بپرس گرچه چهل سوال باشد ، عرض كرد واجب چيست وواجبتر كدام است ؟ نزديك چيست ونزديك تر كدام است ؟ عجيب چيست وعجيب تر كدام است ؟ سخت چيست وسخت تر كدام است ؟
فرمودند :
واجب اطاعت از خداي متعال وانجام واجبات است ، واجبتر ترك گناهان ومحرمات است .
نزديك فيام فيامت است ونزدكتر مرگ است .
عجيب دنيا ( باتغييرات ودگرگوني هايي كه دراوست ) عجيبتر علاقه ومحبت به دنيا است .
سخت ساعت ورود در قبر است وسخت تر از آن دخول در قبر بدو ن زادو توشه است .
زاد فرداي خود امروز ، از اينجا بردار
اين نه راهيست كه هر روز توان آمدو رفت
(كتاب مجموعه الاخبار) |+| نوشته شده توسط *** در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 ساعت 8:6
زندگی
زندگي يعني مسيري رو به آب ،
زندگي يعني نه بيداري نه خواب زندگي يعني سراي امتحان ، زندگي يعني در ان عاشق بمان زندگي يعني کمي و کاستي ، زندگي يعني دروغ و راستي زندگي يعني صفا ، مهر و وفا ، زندگي يعني ستم ، جور و جفا زندگي يعني سفر ، راهي دراز ، زندگي يعني جهاني رمز دار زندگي يعني مهي در پشت ابر ، زندگي يعني بلا و درد و صبر زندگي يعني دو روزي ميهمان ، زندگي يعني فريب ميزبان .... |+| نوشته شده توسط *** در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 ساعت 8:4
مطالب خواندنی موبایل
--به زودی میتوان در هواپیما از تلفن همراه استفاده کرد --مدل بادی شارژر موبایل --نمايشگاه 3GSM بارسلون، 2007 --سيم کارت دو شماره ای جديد --موتورولا براي سالمندان گوشي مخصوص ميسازد --غیر بهداشتی ترین همراه
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط *** در شنبه ششم مرداد 1386 ساعت 13:21
مسابقه
مردی در مسابقه ی اطلاعات عمومی شرکت کرده است و سعی در بردن جایزه یک میلیون دلاری را دارد . سوالات را بخوانید ۱ـ جنگ صد ساله چند سال طول کشید؟ الف) ۱۱۶ سال ب ) ۹۹ سال ج ) ۱۰۰ سال د ) ۱۵۰ سال او نمیتواند به این سوال جواب دهد ۲ـ کلاه های پاناما در چه کشوری تولید میشود؟ الف) برزیل ب) شیلی ج) پاناما د)اکوادور حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر درخواست کمک میکند ۳ـ روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟ الف) ژانویه ب) سپتامبر ج) اکتبر د) نوامبر این بار هم شرکت کننده درمانده تقاضای فرصت میکند ۴ـ اسم شاه جرج سوم چه بود؟ الف) ادر ب) آلبرت ج) جرج د) مانوئل خوب بقیه حضار باید به دادش برسند ۵ـ نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده؟ الف) قناری ب) کانگارو ج) توله سگ د) موش در اینجاست که شرکت کننده ی بخت برگشته از ادامه ی مسابقه انصراف میده جواب : ۱- جنگ ۱۰۰ ساله در واقع ۱۱۶ سال طول کشید (۱۳۳۷-۱۴۵۳) ۲- کلاو پاناما در اکوادور تولید میشه ۳- انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته میشه ۴-اسم شاه جرج آلبرت بوده که بعد از سلطنت به جرج تغییر یافت ۵-توله سگ،اسم لاتین آن insularia canaria یعنی جزایر توله سگ |+| نوشته شده توسط *** در جمعه پنجم مرداد 1386 ساعت 19:57
روزى كه اينشتين رمق فكر كردن نداشت !!
اينشتين در نوجوانى علاقه چندانى به تحصيل نداشت. پدرش از خواندن گزارش هايى كه آموزگاران درباره پسرش مى فرستادند، رنج مى برد. گزارش ها حاكى از آن بودند كه آلبرت شاگردى كندذهن، غيرمعاشرتى و گوشه گير است. در مدرسه او را «باباى كندذهنى» لقب داده بودند. او در 15 سالگى ترك تحصيل كرد، در حالى كه بعدها به خاطر تحقيقاتش جايزه نوبل گرفت! شايد شما نيز اين جملات را خوانده يا شنيده باشيد و شايد اين پرسش نيز ذهن شما را به خود مشغول كرده باشد كه چگونه ممكن است شاگردى كه از تحصيل و مدرسه فرارى بوده است، برنده جايزه نوبل و به عقيده برخى از دانشمندان، بزرگ ترين دانشمندى شود كه تاكنون چشم به جهان گشوده است؟ با مطالعه دقيق تر زندگى اين شاگرد ديروز، پاسخ مناسبى براى اين پرسش پيدا خواهيم كرد. آلبرت بچه آرامى بود و والدينش فكر مى كردند كه كندذهن است. او خيلى دير زبان باز كرد، اما وقتى به حرف آمد، مثل بچه هاى ديگر «من من» نمى كرد و كلمه ها را در ذهنش مى ساخت. وقتى به سن چهار سالگى پاگذاشت، با بيلچه سر خواهر كوچكش را شكست و با اين كار ثابت كرد كه اگر بخواهد، مى تواند بچه ناآرامى باشد! ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط *** در چهارشنبه سوم مرداد 1386 ساعت 23:27
تست روانشناسی
این تست روانشناسی جالب رو انجام بدید و لذت ببرید . شما باید به 3 سوالی که پرسیده میشود پاسخ صحیح بدهید تا جواب سوالها برای شما لذت بخش شود . البته شاید هم تعجب آور!! اما شما را سرگرم خواهد کرد جواب سوالها در انتهای همین ایمیل هست اما به هیچ وجه تا سوالها را جواب ندادید به سراغشان نروید چرا که هم خودتان را گول زدید هم این تست مزه و شیرینی خود را از دست خواهد داد!! پس یک قلم کاغذ بردارید و به ترتیب سوالها را جواب دهید پس شروع میکنیم حیوانی که در زیر نوشته شده را به ترتیبی که دوست دارید انتخاب کنید و بنویسید پلنگ - اسب - گاو - خوک - گوسفند کلمات نوشته شده در زیر را با یک لغت توصیف کنید سگ گربه موش Coffe - کافی دریا در مقابل هرکدام از رنگهای زیر اسم یکی از دوستانتان را که فکر میکنید شخصیتش به رنگ می خورد را بنویسید نارنجی قرمز سبز زرد سفید سوال اول - حیواناتی که گفته شد هر کدام نشاندهنده یکی از مشغولیات یا دارایی های شما در زندگی است و اینکه کدامیک را بر دیگری اولویت داده اید نشان میدهد که شما به کدامیک اهمیت بیشتری می دهید گاو نشاندهنده ی شغل و کار پلنگبر نشاندهنده ی غرور گوسفند نشاندهنده ی عشق و احساسات خوک نشاندهنده ی پول اسب نشاندهنده ی خانواده سوال دوم - توضیحاتی که در مورد کلمات دادید در حقیقت برای افرادی که در پایین نوشته ایم میباشد سگ = شخصیت شما گربه = آنکه در زندگی شریک شماست موش = دشمن *** = coffe کافی دریا = زندگیتان سوال سوم -در زیر نام هر کدام از دوستانتان را که به رنگها نسبت داده بودید در زیر بجای رنگ انتخاب شده بگذارید و ببینید زرد = کسی که شما هیچ وقت فراموشش نخواهید کرد نارنجی = کسی که شما فکر میکنید یک دوست واقعی هست قرمز = کسی که شما واقعا دوستش دارید سفید =کسی که شما با او یک روح هستید ولی در 2 بدن سبز = کسی که شما در ادامه ی زندگیتان او را فراموش خواهید کرد |+| نوشته شده توسط *** در سه شنبه دوم مرداد 1386 ساعت 8:26
مطالب زیبا
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد، نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت، ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد، گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش و او یک ریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد، بدین سان بشکند دایم سکوت مرگبارم را.
-دکتر علی شریعتی
.....نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده من ریشه های تو را دریافته ام با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام و دست هایت با دستان من آشناست دستت را به من بده دستهای تو با من آشناست ای دیر یافته با تو سخن می گویم زیرا که صدای من با صدای تو آشناست
-احمد شاملو
گل سرخ، زیبا می شکفد چون تلاش نمی کند نیلوفر باشد. و نیلوفرها اینگونه زیبا می شکفند چون چیزی از افسانه شکفتن گل های دیگر نمیدانند، همه چیز در طبیعت زیباست چون تمام پدیده ها آزاد از رقابتند، هیچ یک نمی خواهد دیگری باشد. همه به راه خود میروند. نکته همین جاست!
خود باش و از یاد مبر هر کاری کنی نمی توانی غیر از خود باشی. تمام دست و پا زدنها عبث است. تنها و تنها می توانی خود باشی.
- اشو خود آدم کیست؟ همه این سوال را می پرسند، از فلاسفه ، شاعران، از روان شناسان اما چرا از من نمی پرسند؟ اگر از من می پرسیدند خیلی ساده می گفتم: خود آدم ، خودش است دیگر ، یک چیز عزیز و بی همتا ، که در دنیا تک است و هیچ کس نمی تواند تعریفش کند هیچ کس به جز خودش!
پس خودت را از خودت بپرس اما یادت باشد که آدم حسابی از خودش درس نمی پرسد!!!!! خوشبختی نامه ای نیست که یک روز نامه رسانی زنگ در خانه ات را بزند و آنرا به دستهای منتظر تو بسپارد.
خوشبختی ساختن عروسکی کوچک است از یک تکه خمیر نرم رنگین ، به همین سادگی ...به خدا به همین سادگی
اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر
- نادر ابراهیمی |+| نوشته شده توسط *** در سه شنبه دوم مرداد 1386 ساعت 8:22
30واقعیت پنهان در مورد مردها
1- چرا مردها داراي وجدان پاکي هستند؟
به اين دليل که هيچ گاه از آن استفاده نمي کنند 2- چرا مردها هميشه خوشحالند؟ چون آدم هاي بي خيال فقط مي خندند 3- چرا روانکاوي مردها خيلي سريع تر نسبت به خانم ها انجام مي پذيرد؟ زيرا هنگاميکه زمان بازگشت به دوران کودکي فرا مي رسد، مردها همان جا قرار دارند 4- اگر يک مرد و يک زن با هم از يک ساختمان 10 طبقه به پايين بيفتند کداميک زودتر به زمين ميرسد؟ خانم، چرا که آقا راه را گم مي کند 5- شباهت آقايون با آگهي هاي بازرگاني چيست؟ شما نمي توانيد يک کلمه از حرف هاي آنها را باور کنيد و هيچ چيز براي زماني بيش از 60 ثانيه دوام نمي آورد 6- ورزش کنار درياي آقايون چيست؟ هر موقع خانمي را در بيکيني مي بينند شکم هايشان را تو مي دهند 7- به يک مرد با نصف مغز چه مي گويند؟ با استعداد 8- فرق بين نرخ اوراق بهادار با مردها در چيست؟ نرخ اوراق بهادار رشد مي کند 9- خدا بعد از خلق مرد ها چه گفت؟ من مي تونم کارمو بهتر از اين انجام بدم 10- 2 دليلي که مردها به مسائل کاري خود فکر نمي کنند 1- فکري ندارند 2- کاري ندارند 11- در آمريکا به يک مرد باهوش و با استعداد چه مي گويند؟ توريست 12- اگر آقايون هم باردار مي شدند آنوقت خدمات پزشکي در مغازه هاي خواروبار فروشي هم ارائه مي شد 13- آيا شنيده ايد که مردي مدال طلاي المپيک را از آن خود ساخت؟ او بعدا آنرا برنز رنگ کرد 14- يک وضعيت غير قابل كنترل چيست؟ 144 مرد در يک اتاق 15- براي درست کردن پاپ كُرن به چند مرد نياز است؟ 3 تا، يک نفر ماهيتابه را بر روي گاز نگه ميدارد و دو نفر ديگر گاز را تکان ميدهند تا گرما به تمام سطح ماهيتابه برسد 16- آقايون لباس هايشان را چگونه دسته بندي مي کنند؟ "کثيف" و " کثيف اما قابل پوشيدن 17- تنها يک مرد مي تواند يک ماشين ارزان قيمت 2 ميليون توماني بخرد و |+| نوشته شده توسط *** در سه شنبه دوم مرداد 1386 ساعت 8:7
روانشناسی عشق و دوستی
|+| نوشته شده توسط *** در سه شنبه دوم مرداد 1386 ساعت 7:40
جملات کوتاه
احمق نه میبخشد نه فراموش میکند ، ساده دل هم میبخشد هم فراموش میکند ، عاقل میبخشد اما فراموش نمیکند.
(توماس ساز) دیروز ما زندگی را به بازی گرفتیم
امروز او ما را....
و فردا..........؟
رسم زندگی این است روزی کسی را دوست داری و روز بعد تنهایی به همین سادگی او رفته است و همه چیز تمام شده است مثل یک مهمانی که به اخر می رسد و تو به حال خود رها می شوی .. چرا غمگینی؟ این رسم زندگیست پس تنها اواز بخوان
دوست بجای چتریست که باید روزهای بارانی همراه شما باشد .
اُرد بزرگ : آن که دیگران را ابزار پرش خویش می سازد ، تنها خواهد ماند
ونيسنت لمباردي : مهم نيست اگر زمين بخوريد، مهم دوباره برخاستن است
آندره ژید : من احساس مي كنم پس هستم
پیکاسو: برای جوانمردی و مروتی که به هر کس می کنی انتظار هیچ پاداشی نداسته باش.
اگر خداوند مرا جور دیگری می خواست
جور دیگری می آفرید |+| نوشته شده توسط *** در سه شنبه دوم مرداد 1386 ساعت 7:26
داستانک
پسركي ازمادرش پرسيد:مادرچرا گريه مي كني؟ مادرفرزندش را درآغوش گرفت وگفت:نمي دانم عزيزم ،نمي دانم .پسرك نزد پدرش رفت وگفت:بابا،چرامامان هميشه گريه مي كند؟ او چه مي خواهد؟ پدرش تنهادليلي كه به ذهنش مي رسيد،اين بود:همه زنهاگريه مي كنند،بي هيچ دليلي! پسرك بزرگ شدولي هنوزازاينكه زنها خيلي راحت گريه مي افتند،متعجب بود. يك بار درخواب ديدكه داردباخداصحبت مي كند،ازخداپرسيد:خدايا چرازنها اين همه گريه مي كنند؟ خدا جواب داد:من زن را به شكلي ويژه اي آفريدم،به شانه هاي اوقدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين راتحمل كند،به بدنش قدرتي داده ام تا بتوانددردزايمان راتحمل كند،به دستهايش قدرتي داده ام كه حتي اگرتمام كسانش دست ازكاربكشند،اوبه كارادامه دهد.به اواحساسي داده ام تاباتمام وجودبه فرزندانش عشق بورزد،حتي اگراوراهزاران باراذيت كنند.به اوقلبي داده ام تا همسرش را دوست بدارد،ازخطاهاي اوبگذردوهمواره دركناراوباشدوبه اواشكي داده ام تاهرهنگام كه خواست ، فروبريزد.اين اشك رامنحصراً براي او خلق كرده ام تاهرگاه نيازداشته باشد،بتواند ازآن استفاده كند. زيبايي يك زن درلباسش،موها يا اندامش نيست.زيبايي زن رابايددرچشمانش جست وجوكردزيرا تنها راه ورود قلبش آنجاست. |+| نوشته شده توسط *** در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 ساعت 9:34
دنیا وفا نداره
سر قبر شخصي نوشته شده بود : کودک که بودم مي خواستم دنيا را تغيير بدهم وقتي بزرگتر شدم متوجه شدم که دنيا خيلي بزرگ است من بايد کشورم را تغيير بدم بعد ها کشورم را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اينک من در آستانه مرگ هستم مي فهمم که اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم! |+| نوشته شده توسط *** در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 ساعت 9:23
|+| نوشته شده توسط *** در دوشنبه هجدهم تیر 1386 ساعت 19:23
تو خوشبختی ؟
آیا سقفی بالای سرت هست؟نانی برای خوردن لباسی برای پوشیدن ساعتی برای خوابیدن داری ؟ آری
نامی برای خوانده شدن کتابی برای آموختن و دانشی برای یاد دادن داری ؟
آری بدنی سلامت برای برداشتن سبد یک
پیرزن سخنی برای شاد کردن یک کودک و دهانی برای خندیدن و خنداندن
داری ؟ آری
لحظه ای برای حس کردن قلبی برای دوست داشتن و خدایی برای پرستیدن داری ؟
آری
|+| نوشته شده توسط *** در دوشنبه هجدهم تیر 1386 ساعت 0:47
|